معمولا هر سال این موقع ها هممون یه نگاهی به پشت سر می کنیم ....شاید بهار بهترین بهانه باشه برای شروع دوباره اگرچه که بهار فقط یه بهانه است و این شروع میتونه هر زمانی باشه...
چقدر خوبه که تقریبا با هرکی حرف زدم و به هر بلاگی سر کشیدم همه از امسال راضی بودند.... خوشحالم که سال با همه سختی هاش برای بقیه هم جنبه های مثبت زیادی داشته....برای من هم همین طور بوده....راستش امسال برای من پر بوده از تصمیم های مهمی که شاید سالها بهشون فکر می کردم....یکیشو خبر دارین و اون یکی رو تا حالا اینجا ننوشتم....اما بعضی هاتون را دیدم و گفتم...به بعضی ها تلفنی و بعضی ها با چت خبر دادم....
راستش مدتها بود داشتیم فکر می کردیم بمونیم یا بریم.....امسال بالاخره تصمیم گرفتیم که بریم.... و همین تصمیم باعث شد تجربه های جدید داشته باشیم...نگاهمون به دنیا یه جور دیگه بشه و حالا "رفتن" برامون معنای وسیعتری از یه جابه جایی ساده است...اصتکبار جهانی نشد میریم سراغ استعمار پیر... استعمار پیرهم نشد ، مهم نیست...انچه اهمیت داره اینه که حالا یاد گرفتیم چه جوری به زندگی نگاه کنیم که خوشبخت باشیم.... خوشبختی به قول اقای انتظامی تو دل ادم هاست...خوشبختی یه رضایت درونیه که باید از خود ادم ها شروع بشه....اگه نگاهمون عوض نشه امریکا که سهله مریخ هم که باشی راضی نیستی.... اینجا که هستی این قدر گیر به قیمت گوجه فرنگی میدی که زندگی ات زهر بشه و راهی برات نمونه به جز رفتن؛ با فکر اینکه اونجا بهشتی است پر از گوجه فرنگی...وقتی هم پات میرسه اون ور اب باز هم همون نگاه میاد سراغت و این بار گیر میدی به بیمزه بودن گوجه فرنگی های جایی که یه روزی بهشت موعود تو بود...و دوباره فکر میکنی که خونه ات چه جای خوبی بود که ولش کردی و اومدی اینجا؛ لااقل گوجه فرنگی هاش اگه کم بود و گران ولی خوشمزه بود....اره امسال سعی کردیم یه ذره بزرگتر فکر کنیم و خلاصه که امسال یه ذره بزرگتر شدیم .
و اما تصمیم بزرگ بعدی..... یه روزهایی بود که اصلا به فلسفه وجودی ادم ها شک می کردم....شک می کردم که چطور ادم ها تصمیم می گیرن یکی دیگه رو هم وارد این سرنوشت نا معلوم کنن....ادمها اصلا چرا ادامه نسل میدن.....خلاصه اون قدر فلسفه بافی کردم که خودم هم باورم شد...اما نمیدونم یه روز چه جوری همه چیز یهو برام حل شد... شاید عشق به تجربه جدید...عشق به بلوغ و تکامل باعث شد یکی از بزرگترین تصمیم های زندگیمون را بگیریم... تصمیم گرفتیم یه خانواده کامل بشیم....حالا که فکرشو می کنم به نظرم اون روزها خیلی دور میاد....با خودم میگم چه جوری میخواستم خودم را از این خوشبختی بزرگ محروم کنم...چه جوری میخواستم این موهبت عظیم را از خودمون بگیرم.... الان فکر میکنم تو تجربه هر لحظه دارم بالغ تر میشم....دارم کامل تر میشم.... داره نگاهم به زندگی عمیق تر میشه... گاهی وقت ها فکر میکنم حیف که کیارش نمیتونه خودش این را تجربه کنه...برای همینه که سعی میکنم تو هر لحظه شریکش کنم...فکر میکنم خدا ظلم بزرگی به مردها کرده که این تجربه را ازشون گرفته..... شاید این لحظات را نشه با هیچ لحظه ای تو زندگی مقایسه کرد و امیدوارم همه دوستهای عزیزم یه روزی وقتی به این باور رسیدند این تصمیم بزرگ را بگیرند....تصمیم بگیرند که مادر بشند....ما چند وقته دیگه صاحب یه دختر کوچولوی خوشگل میشیم....
خیلی هاتون سه چهار ساله که با من همراهین برای همتون ارزوی خوشبختی و سلامتی میکنم...ارزو میکنم تو زندگی به ارامش و شادی برسین و امیدوارم امسال براتون سال تصمیم های موفق باشه....
پ.ن: با این وضعیت جدید و مسافرت و مسافر کوچولو شاید نرسم زیاد به اینجا سر بزنم اما به یاد همتون هستم و برای همگی یه عالمه ارزوی خوب دارم....

چند وقت پیش تلویزیون یه برنامه داشت نشون میداد از همین برنامه های د.هه.فج.ری و من با اینکه مدتهاست سعی می کنم زیاد تلویزیون نگاه نکنم توجهم به این برنامه جلب شد....در واقع یه جور مصاحبه بود....یه برنامه بود که در ان میرفتند دنبال ادم هایی که تو سی سال گذشته تو کنکور رتبه های اول بودند خلاصه پیداشون می کردند و باهاشون مصاحبه می کردند....و نتایجی که من تو چند برنامه دیدم واقعا جالب توجه بود...چرا؟ عرض می کنم خدمتتون
نفر اول کنکور علوم انسانی 15 سال پیش ؛با فوق لیسانس جامعه شناسی تو چراغ برق لوازم یدکی ماشین داشت..... نفر اول کنکور تجربی 12 سال پیش اقای دکتری بود که تدریس زبان می کرد..... یه خانم که نفر اول کنکور چندین سال پیش بود تو رشته انسانی شانس اورده بود و دبیر شده بود......یه اقای مهندسی که نفر برتر کنکور ریاضی بود حالا تو مجتمع پایتخت موبایل فروشی داشت.
البته خیلی ها رو هم پیدا نکرده بودند که احتمالا دیگه ایران نبودند.... چقدر دلم سوخت و احساس تاسف کردم....فکر کردم اون اقای جامعه شناس که می گفت با چه عشقی انتخاب رشته کرده و بعدش چقدر سرخورده شده حتما میتوانسته چه محقق برجسته ای تو رشته خودش بشه.... یا اون اقای مهندس به جای فروختن موبایل اگه قدرش را میدونستند باید الان خودش یکی از طراح های موبایل باشه.....یا اون اقای دکتر که می گفت : عاشق تدریس زبانه حتما میتوانسته برجسته ترین معلم زبان تو کشور بشه یا یه جراح برجسته تو زمینه پزشکی ...اما هیچ کدومش نشده....نه یه یک پزشک حتی نیمه موفق و نه یک معلم برجسته....همه این ادم ها اگه درست انتخاب کرده بودند و اگه قدرشون دانسته میشد هر کدومشون امروز یه گوشه ای از کار این مملکت را گرفته بودند که حالا این قدر لنگ نزنیم.... ما تو سنی انتخاب رشته می کنیم که هیچ گونه شناختی از رشته های انتخابی خودمون نداریم....حتی اصلا نمیدونیم چرا میخواهیم بریم دانشگاه.....دلیل غالب پسرها ترس از سربازیه و دلیل دخترها ترس از تو خانه ماندن..... یه انتخاب نامناسب به واسطه عدم شناخت و هدفگذاری بد انجام میشه...تازه در بهترین حالت اگه فرد خودش را خوب بشناسه و درست هم انتخاب کنه بعد از درس برای اون همه زحمتی که تو این چند سال کشیده جایی وجود نداره که این توانایی ها را به رخش بکشه.
حالا وارد مبحثی نمیشیم که چه تعداد عظیمی از این افراد از کشور رفته اند.....جای بسی تاسفه....یاد استاد عزیزی می افتم که تو دوره رزیدنتی به ما ژنتیک درس میداد....خدا نگهش داره امثال اون را برای این مملکت...می گفت: ما تنها کشوری هستیم تو دنیا که برجسته ترین استعدادهای کشور را شناسایی می کنیم...پرورششون میدیم...خرجشون می کنیم بعد یکه و تنها با یه عالمه مشکل ولشون میکنیم تا هرز برن یا از مملکت در برن.....

هنوز منتظر کلیرنسمون هستیم...کیارش جوابش اومده..من منتظرم....حس عجیبیه...حس اینکه از یه خیابان رد شی و فکر کنی ممکنه تا سالها دیگه اینجا رو نبینی....یا گاهی وقتها هنوز نرفته دلت برای عزیزانت تنگ میشه....
حس غریبیه....سبکبالی خاصی داره....دیگه وقتی یکی موقع رانندگی میپیچه جلوت به جای اینکه دندانهات را روی هم فشار بدی لبخند میزنی " این قدر جلوی همیدگه بپیچین تا بمیرین من که دیگه دارم میرم".... یا وقتی تو دانشگاه یکی بهت حرف زور میزنه به جای اینکه احساس کنی تحقیر شدی بتوانی تو بهش با نگاه حقارت امیز نگاه کنی " چقدر حقیرید که هنوز درگیر این بودن ها و نبودن هایید... خوش باشید با این زیر اب زنی هایتان ...من که رفتم"....
حس زیبا و در عین حال غمناکی است ....اگه چند ماه پیش میشنیدم خ. اتمی می اید شاید از خوشحالی جیغ می کشیدم اما دو روز پیش فقط لبخندی روی لبم امد و افسوس از اینکه می دانستم با امدنش هم چیزی تغییر نخواهد کرد.... اخه وقتی مجبور باشی اینجا زندگی کنی به هر دستاویزی اویزان میشوی و امیدوار میمانی تا زنده بمانی اما وقتی رفتنی هستی همه چیز را واقعی میبینی...
چند روز پیش باز هم مجبور شدم برم وزارتخانه...یاد روزهایی افتادم که با چشمهای گریان این پله ها را پایین می رفتم... یاد روزهایی که تحقیر میشدم....روزهایی که دعوا می کردم...چقدر به نظرم دور بود.... چقدر به نظرم به راحتی از همه اینها گذشته ام....مثل همیشه کارم انجام نشد...اما اینبار نه سرخورده شدم نه گریه کردم نه حرص خوردم... به کیارش گفتم: خوشحالم که همه تمام سعی خود را میکنند که مبادا تو لحظه ای حتی برای چند ثانیه مردد شوی.....
حس غریبی است....در کمد لباسهاتو باز می کنی....خنده ات میگیره....چقدر با علاقه این همه لباس را جمع کردی...اون لباس صورتی که تو عروسی مهسا پوشیدم...اون یکی ابیه که اصلا دوستش ندارم....اون کت و دامنه که اولین بار با کیارش رفتیم خریدیم....بعد به خودت میگی ...جا ندارم...هیچ کدومشون را نمیتوانم با خودم ببرم.... کفش ها ...کیف ها ....نه هیچکدومشون را نمیتونم ببرم...اولش یه ذره دل کندن ازشون برات سخته...بعد خنده ات میگیره از اینکه به چه چیزهایی دل بستی....
از تو کتابخانه دنبال یه کتاب می گردم...دلم برای این یکی خیلی میسوزه....اون قدر کتاب درسی داریم که ببریم که حتی یدونه کتاب غیر درسی هم نمیتونم ببرم....وای من بدون دیوان حافظ مگه میشه؟ فریدون مشیری...فروغ...سهراب... یه عالمه رمان که هرکدومش کلی برام خاطره است...اما هیچ کدوم را نمیتونم ببرم...دلم خیلی برای کتابهام تنگ میشه اما چند روز که میگذره انگاه هر روز با همون کتابها که از هر اشنایی برات اشناتر بودند غریبه تر میشی.... اخه کم کم احساس می کنی که رفتی....
مثل مردن میمونه....انگار از این دنیا جدا شدی...انگار همه چیز این دنیا دیگه خنده داره....انگار از پوسته سطحی اتفاقات جدا شدی و از بالا به همه اتفاقاتی که بهت گذشته نگاه می کنی....اره مثل مردن می مونه...از همه چیز دل می کنی و همه چیز خیلی بیمعنا و بی اهمیت میشه چون تو دیگه به این دنیا تعلق نداری
دیروز به کیارش می گفتم: حتی اگه کلیرنس من اصلا نیاد....حتی اگه نریم هم من دیگه ادم سابق نیستم....من تازه دارم دنیا رو یه جور دیگه میبینم....یه جوری که انگار خیلی دوره ولی خیلی نزدیکه....

اونهایی که تو وبلاگ قبلی هم همراه من بودند حتما خونه بچگی های من را یادشونه.... من هنوز هم بعضی شبها خواب خونه بچگی هامو میبینم...همون خونه قدیمی با حیاط بزرگ که پر از درختهای سر به فلک کشیده بود یه درخت توت بزرگ ته باغ که تابستانها بابا می گفت یه اقایی بیاد و من و مامان یه چادر بزرگ زیرش می گرفتیم تا اون اقا بره بالای درخت و برای ما شاخه ها را تکون بده تا چادر مامان بزرگ پر از توت بشه....همون خانه قدیمی با اتاقهای تو در تو و یه ایوان بزرگ با پنجره های بلند و سرتاسری که همه اتاقها بهش باز میشد.... عصرهای تابستان مامان هر روز بعد از اینکه به همه درختها اب داد ایوان را اب پاشی می کرد و اون وقت می توانستم تا صبح تو همون ایوان رو حصیر دراز بکشم و تخته بازی کردن بابا و دایی نگاه کنم.... راستی چرا اینجوریه؟ چرا خاطرات کودکی این قدر شفاف و رنگی و این قدر نزدیکه؟ اون قدر که میتونی دستت را دراز کنی تا بگیریش؟... شاید به خاطر اینکه بچه ها تو "حال" زندگی میکنند و از هر لحظه اش لذت می برند...نه مثل ادم بزرگ ها که یا شیفته اینده اند یا اسیر گذشته و این جوری خاطرات حال بی رنگ میشند....
چی داشتم می گفتم...اهان....اره تو همون روزها سه چهار سالگی یه روز رادیو اعلام کرد جنگ شده...یه جنگی که هیچکی منتظرش نبود.... و از همون روز اون خونه خوشگل بیشتر وقت ها تو تاریکی بود... شیشه های قدی که همه چسب زده شده بود.... ارامش خونه بهم ریخت ...بابا تو خونه قدم میزد ... نمیفهمیدم بابا چرا نگرانه.... شبها که اژیر قرمز زده میشد من و بغل می کردند و می بردند تو زیر زمین ته حیاط... یه زیر زمین پر از خرت و پرت های قدیمی ..از یه تخت شکسته تا قلیون قدیمی مادر بزرگ تا یه بشگه بزرگ ذخیره نفت...و یه دریچه ....یه دریچه که نمیدونستم چیه ...تا اینکه اون شب بعد از اژیر قرمز و رفتن به زیر زمین... بابا دوباره تو همون یه گله جا شروع به قدم زدن کرد اون قدر مشت به در و دیوار زد تا بالاخره راهش را پیدا کرد.... فردا صبح یه اقایی اومد و تا عصر با بابا تو زیرزمین مشغول کار بودند...کلنگ وتیشه.... عصر که من و مامان رفتیم تو زیر زمین بعد از مدتها بابا را خندان میدیدم انگار که یه فتح بزرگ کرده بود....اون دریچه تنگ که به یه اب انبار قدیمی راه داشت حالا یه پنجره بزرگ بود که به راحتی میشد یه ادم از توش رد بشه بابا تخت شکسته رازیر پنجره گذاشت و از فردا وقتی از سر کار میامد یه راست می رفت تو زیر زمین....تمیزش کرد...رنگش کرد....رو سقف هلالی اش کلی نقاشی کشید....بعدش هم با مامان با هم کلی وسایل اورند تو اون اب انیار قدیمی که حالا یه پناهگاه محکم شده بود.... مامان عروسکهای من را اورد تو اب انبار گفت...اینجا را بابا فقط برای تو درست کرده....گفتم : اما من که اتاق دارم....مامان گفت: اره...اما این یه اتاق مخفیه ...هیچکی ازش خبر نداره...فقط من و تو و بابا میدونیم.... تازه یه عالمه خوراکی هم برات گذاشتیم....دوست داری اینجا رو؟ کدوم بچه ای پیدا میشه که ازداشتن یه جای مخفی که فقط مال خودش باشه خوشحال نشه....اون روزها بیشتر اوقات را میرفتم تو همون اب انبار قدیمی.... تا مدتها نمیدونستم بابا چرا اون قدر نگران بود و چرا بعدش یه کم اروم گرفت....
اما حالا خیلی بهتر حالش را میفهمم....بابا دنبال یه جای امن می گشت... یه جای امن برای دختر کوچولوش که وقتی تو خونه نیست بتونه یه ذره نگرانی هاشو کم کنه.... بابا از نسلی بود که شاید هیچ وقت به ذهنش خطور نمی کرد که شاید بشه این جای امن را یه ذره دورتر.... شاید دورتر از خاک خانه اش پیدا کنه....اخه اون عاشق خانه اش بود...
این روزها من هم چشمم مدام دنبال یه جای امن می گرده....دنبال یه پناهگاه.... اما من از نسلی هستم که مدتهاست که این پناهگاه را خیلی دورتر خاک خانه ام می بینم...شاید به خاطر اینکه دیگه خونه ای نمونده.....

چهارشنبه با هزار تا سلام و صلوات رسیدیم دوبی...پنج شنبه صبح وقت سفارت داشتیم.....باید 7.5 صبح دم سفارت می بودیم... روز چهارشنبه ان چنان استرسی در مورد مساله ای دیگه که اصلا ربطی به موضوع مورد بحث ما نداره به من وارد شده بود که اصلا وقتی صبح پنج شنبه از خواب بیدار شدم به تنها چیزی که فکر نمی کردم وقت سفارت و ویزا بود.....
الغرض وقتی ساعت 7.15 رسیدیم دم سفارت....چشمتون روز بد نبینه ک چه صفی( البته نه از اون صف ها که ما تو ایران داریم و سرو تهش زیاد فرقی نمیکنه و همه یه گوله یه جا جمع شده اند...یه صف مرتب و منظم) دم در سفارت بود.... از همه ملیتی بود به جز عرب...ساعت و روز مراجعه عرب ها فرق می کرد....بیشتر ایرانی بودند اما هندی و چینی و ... بودند... قرار بود همه به صف وارد یه کانتینر بشند .....هوای دوبی سرد بود و باد بدی میامد...این کیارش هم که گلام بازی اش گل کرده بود.... "من میدونم ما مدارکمون کامل نیست ما رو بر می گردونه..." ... " من میدونم از عکسهامون ایراد می گیره...وقتمون را از دست میدیم"... اما اگه بگین یه ذره استرس داشتم نداشتم....دلم مشغول اون یکی داستان بود.... خلاصه نزدیک های ساعت 8 رسیدیم به کانتینر معروف.... یه اقای چینی وقتمون را چک کرد و علامت زد تا بریم برای بازرسی بدنی.... اما بگم امان از این هم وطن های عزیز در صف.... اقا مثلا جعفر اقا وقت داشت زری خانم و عمه کتی و عمو رضا و دوست برادر نوه خاله زهره خانم همسایه بغل دستی مامان ایناش هم همراش اومده بودند تو صف ... حالا یه توصیه های ایمنی می کردند که نگو....حواست باشه این ور و اون ور را نگاه نکنی.... همه جا دوربین داره...نکنه یه وقت دست به سینه بشینی میگن تروریسته!!!... خب مسلم بود که همراهان عزیز را به کانتینر راه نمیدادند و اهل و عیال باید بعد از کلی سرک کشیدن برگردند....و خب موقع برگشتن تمام ایرانیهای توی صف را مورد لطف و محبت قرار میدادند و شروع به افاضات و راهنمایی ان چنانی می کردند.... مثلا یکیشون اومده بود می گفت : اقا اون یارو چینی که وقت ها رو علامت میزنه....یه خودکار قرمز داره....که اگه با اون علامت بزنه...دیگه وا ویلا.... حالا داشته باشین ما وقتی رفتیم تو دیدیم بابا بیچاره این اقا چینیه یه خودکار بیشتر نداره اون هم خب قرمزه...بعد هم این بابا اصلا کاره ای نیست حالا هفت خوان هنوز شروع نشده.... خلاصه تو کانتینر بعد از بازرسی بدنی ( البته با احترام کامل.... توی سفارت ما بیشتر از ده بار بازرسی بدنی شدیم اما من یک بار هم احساس ناراحتی نکردم....من رو این قضیه خیلی حساسم....حرف من را کسی می فهمه که یه بار از فرودگاه کرمان گذر کرده باشه....بازرسین بدنی تو فرودگاه کرمان _ که میگن البته به خاطر مواد مخدره... که به نظر من مزخرفه...اون که مواد جابه جا میکنه خیلی راههای بهتری بلده_ بله داشتم می گفتم بازرسهای فرودگاه کرمان اون قدر ان گولکت میکنند که وقتی وارد سالن ترانزیت میشی دلت میخواد یه فصل گریه کنی....) دوبار به صف شدیم و این بار نشسته....وقتی نیمکت ها ی کانتینر پر می شد در باز می شد و به صف وارد برجی میشیدیم که سفارت تو اون برج بود و دوباره تو صف طبقه اول یه بار دیگه بازرسی میشدیم... مدارک چک میشد و وسایل از تو دستگاه رد میشد.....سوار اسانسور میشدیم و تو یه طبقه نامعلوم پیاده میشدیم و تو صف دوباره بازرسی میشدیم و وارد سالن مصاحبه شدیم....
تو سالن مصاحبه تو یه صف عریض و طویل منتظر میشدی تا به یه گیشه برسی تا بهت شماره بده.... و اون وقت تازه مینشستی منتظر تا شماره ات رو صفحه بیاد....جالب اینجا بود که این شماره ها کوچکترین ارتباطی بهم نداشت....یعنی لا اقل من هرچی سعی کردم هیچ ارتباط خاصی پیدا نکردم....تصور کنین که 5 تا گیشه وجود داشت که 3 تاش مال ایرانی ها بود و 2 تادیگه مال سایر ملل و اونوقت تازه اون دو تا گیشه سایر ملل سریع مراجعینش تموم شدن اما امت همیشه در صحنه .... ماشاالله....
اما اینکه چه جوری شد...راستش از این 3 تاگیشه یکشون یه خانمی بود که ای هر از گاهی به یکی ویزا میداد....دومی یه اقای سیاه پوست بود که اصولا به کسی ویزا نمیداد و گیشه اخر هم یه اقای متشخص امریکایی بود که خیلی مودب بود ... اینها رو که میگم همین که شماره مون را گرفتیم و نشستیم یکی از امت حزب\ الله همش را توضیح داد....
شاید یه صد نفربودند تو سالن که پنجاه تاشون جلوی ما بودند.... یه دختری که میخواست ویزای تحصیلی بگیره و خورد به توره اقا سیاهه .... اون هم شروع کرد باهاش انگلیسی حرف زدن دختره هم گفت چرا با بقیه فارسی حرف زدین؟ من هم میخوام فارسی حرف بزنم ...اقا هم باهاش فارسی حرف زد و بهش گفت شما چطور میخوای تو مملکتی درس بخوانی که زبونش را بلد نیستی؟؟؟ خلاصه همین جوری هم وطنان گرامی را تار و مار می کردند...طفکلی این پیرزن پیرمرد ها که برای دیدن بچه هاشون میخواستند برن را اصلا ویزا نمی داد...الهی...اونها التماس می کردند...دل ادم کباب میشد.....
القصه نوبت ما شد....قبل ازما به یه اقا و خانم دکتری که با بچه شون میخواستند با هم برن ویزا دادن...من و کیارش رو میگی... دیگه اخر اعتماد به نفس....فقط دعا می کردیم به اون اقا سیاهه نخوریم....گیشه شماره 3 بودیم همون اقا امریکاییه...کلی با هم خوش و بش کردیم و گفت برای چی میخوای برین؟ و ما گفتیم...گفتیم: دعوت نامه داریم...بدیم؟...گفت: نمیخواد.... گفت: چکار میکنین؟ گفتیم....گفتیم: مدارک کاری..حکم استخدام بدم؟ ...گفت: لازم نیست... خلاصه از ما اصرار...از اون انکار که نه جون شما ...اختیار دارین حرف شما سنده...ما از شما هیچ مدرکی نمیخوایم.... اخرش هم پرسید شما همیشه با هم مسافرت میرین...ما هم گفتیم : همیشه.... بعد هم یه لبخند ملیح زد گفت: ویزای شما از نظر ما ok شده فقط یکی دو هفته باید صبر کنین و سایت و چک کنین...خلاصه....به همین راحتی اصتکبار جهانی ما را رو طلبید....
راستی اون روز کلا به 4-5 نفر بیشتر ویزا نداده بود....اما خب وقتی اقا بطلبه همینه دیگه....

دو هفته دیگه وقت سفارت داریم.....نمیدونم...یعنی میشه؟..... این از اون داستانهاییه که همه خاله خان باجی ها در موردش نظر میدن....
مامانم میگه: خیلی هم دلشون بخواد...کی بره اونجا بهتر از شما....خب کاشکی یکی این رو به سفیر حالی کنه که بهتر از ما هیچکی پیدا نمیشه بخواد بره ینگه دنیا.....
ساناز میگه: الان اوضاع اقتصادیشون خرابه...نگران نباش بهتون ویزا میدن و من نمیدونم اوضاع اقتصادی اونها به ویزای ما چه ربطی داره؟ قراره رفتن ما باعث افزایش نرخ سهام جهانی بشه مگه؟
اشکان میگه : ایشالله به حق فاطمه زهرا بهتون ویزا نمیدن میاین پیش خودمون عین ادم زندگی میکنین... اخ اشکان چی دیدی تو فرانسه که این قدر مخالف رفتنی؟
مریم میگه: قرار بود بیاین پهلوی ما...بابا امریکا دیگه بدرد نمیخوره......
مرجان میگه: برو بابا...خیلی دلت خوشه....یعنی فکر میکنی بهتون ویزا بدن....حالا گفتن الان خوب ویزا میدن نه دیگه این قدر.... و من موندم که پس کدوم قدر خوب ویزا میدن؟
و اما بهترین نظر را پسر داییم داد....یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت: احتمالا سفیر یه نگاهی به همین صورت بهتون خواهد کرد و پیش خودش میگه: اینها اگه عاقل باشن که میرن و دیگه برنمیگردن پس چرا بهشون ویزا بدم؟ اگه هم خل و چل و دیوانه اند و میخوان برگردن چرا باید به 2 تا ادم خل و چل ویزا بدم؟
راستش من هم کم کم دارم فکر میکنم بهادر راست میگه....یعنی میشه این ا.س.ت.ک.ب.ا.ر جهانی ما رو بطلبه؟

مدتیه میخوام در مورد این قضیه صحبت کنم اما می ترسم نتوانم خوب بگمش و برداشت نادرستی از حرفهام بشه... حالا تصمیم گرفتم سعی خودم را بکنم....میخوام در مورد " نگاه برابر " صحبت کنم...نگاه برابر به زن و مرد...یا یه ذره بزرگتر نسبت به انسان ها....
رم که بودیم چون میخواستیم تو یه مدت کوتاه تمام شهر را ببینیم مجبور بودیم از صبح خیلی زود تا اخر شب تو خیابان ها باشیم.... موقعی که ما از هتل میامدیم بیرون تقریبا هیچکس تو خیابان نبود.... اون روز از اتوبوس زود پیاده شدیم و همین باعث شد که موقعیت جغرافیایی خودمون را گم کنیم و از روی نقشه هم نمی فهمیدیم کجاییم...هیچ کسی هم نبود که کمکمون کنه...تا اینکه من یه رفتگر را دیدیم....هوای خیلی سردی بود یه کلاه بافتنی سرش بود که فقط چشماش را به سختی میشد دید...ازش مسیر اصلی را پرسیدم دستکش و کلاهش را در اورد .. با ورم نمیشد یه دختر خیلی زیبا شاید 22 یا 23 ساله بود...خب نمیتوانم بگم چقدر دیدن همچین چیزی برام مطبوع بود شاید بیشتر از دیدن کلیسای عظیم واتیکان....شاید مسخره به نظر بیاد اما دیدن اون دختر اون وقت صبح با اون لباس برای من نشان دهنده یه نگاه برابر تو جامعه بود نسبت به مرد و زن...نسبت به ادمها... خب حتما میگین اون همه وکیل و وزیر زن این حس را بهت منتقل نکرد ولی یه رفتگر زن بهت حس برابری داد؟ بله ...دقیقا همین طوره...
میدونین من فکر میکنم اون چیزی که باعث نگاه برابر تو اجتماع میشه یه فهم یه شعور جمعی است...خیلی خوبه که زن ها مثل مردها بتوانند وکیل بشند....وزیر ؛ پزشک یا حتی رئیس جمهور اما این بدست نمیاد مگر در سایه اینکه بپذیریم که زن ها میتوانند راننده کامیون بشند...رفتگر بشند.... مکانیک...تعویض روغنی و یا حتی چاه بازکنی... (ببخشید منظورم اصلا توهین به گروه یا عده خاص یا بیان اینکه رده کاری یه شغل بالاتر از اون یکیه نیست....) اتفاقا برعکس میخوام بگم وقتی می توانیم به یک نگاه برابر تو اجتماع برسیم که از شر این حصارهایی که برای خودمون درست کردیم رها بشیم... فکر کنیم و این رده بندی را از ذهنمون خارج کنیم تا به برابری برسیم
در مورد نگاه نابرابر به زن و مرد راستش معتقدم بیشتر از مردها این خود زن ها هستند که مقصرند... اینکه تو خانه بشینی و بخوای که بیان ازت درخواست ازدواج کنند!!! همون قدر مسخره است که بشینی تو خانه و انتظار داشته باشی بیان در خانه را بزنند و ازت بخوان که رئیس جمهور بشی.... زن های کشور من همیشه این جوری فکر کردند که غرورشون بهشون اجازه خیلی کارها را نمیده و همین باعث شده که همیشه عقب نگه داشته بشند... اگه زن ها میخواهند که کنار مردان بایستند و حقوق برابر داشته باشند خب حد اقل باید این زحمت را به خودشون بدهند که دستشون را بذارند رو زانوشون و بلند بشند...من منکر تمام ظلمهایی که در طی تاریخ به زنان شده و هنوز هم میشه نیستم اما خب اگه میخوایم این اتفاق یه جایی تمام بشه باید این کلیشه که زن موجود لطیفیه... که احتیاج به مراقبت داره...زن باید با وقار باشه...زن باید....... را از بین ببریم.. میدونم تو خیلی جاهای ایران زن ها هنوز از خیلی از حقوق اولیه برخوردار نیستند اما این را هم میدونم که تعداد قلیلی هستند که وضعیت اجتماعی خوبی دارند و میتوانند کمک کنند تا نگاه جامعه اصلاح بشه اما همه تلاششون اینه که ثابت کنند زن ها از مردها برترند...یا برعکس...این تفکر زن سالاری و مرد سالاری ...زن ستیزی و مرد ستیزی تیشه به ریشه جامعه میزنه.... به جای اینکه باعث بشه محبت بین زن و مرد که همیشه بوده و هست بیشتر بشه باعث میشه که اجتماعی پر از عقده و تنفر داشته باشیم...
کاشکی میشد از دست این تابو هایی که بد جوری دست و پامون را بسته خلاص بشیم

معمولا در مورد فیلم هایی که میبینم اینجا چیزی نمینویسم...این بار هم قصد ندارم در مورد فیلم "خواب زمستانی" اخرین کار سیامک شایقی بنویسم.... ولی بعد از دیدن فیلم موضوعی ذهنم را به خودش مشغول کرد که شاید زیاد به فیلم هم مرتبط نباشه و شاید اصلا کارگردان همچین منظوری از ساخت این فیلم نداشته نباشه....اما منم دیگه...ته برداشتهای کجکی!!!
داستان فیلم در مورد زندگی سه خواهر است که پدر و مادر را از دست داده اند...و خواهر بزرگی که احساس مسوولیت کرده و دو خواهر را بزرگ کرده ...تو این فاصله به دلیلی نامعلوم فلج شده...و بار زندگی روی دوش خواهر دیگر افتاده که از قضای روزگار خواستگاری دارد والخ
داستان موضوع خیلی جدیدی نداره...روایت تازه ای هم نیست...از قضا کشش چندانی هم ندارد و شاید خیلی جاها کشدار به نظر برسه اما خیلی ساده بیان میشه...ان قدر ساده که بعد از فیلم این سه خواهر از ذهنم بیرون نرفتند
یه جوری احساس می کردم قصه ؛ قصه سه تا خواهر نیست.... قصه تنهایی های زنهای ما نیست... حتی قصه غصه جامعه هم نیست.... به نظرم قصه؛ داستان سه نسل از جامعه ایران است.... نسلهایی که این روزها فاصله هاشون خیلی کم شده....نسلی که 5-6 سال از من بزرگترند تا نسل من تا نسلی که 5-6 سال از من کوچکترند.... شاید بگید این که نسل نمیشه.... به نظر من ان چه که نسل ها را از هم متمایز میکنه فاصله سنی انها نیست بلکه فاصله افکار اونهاست.... گاهی فکر میکنم من و هدا فقط 5 سال با هم اختلاف سنی داریم اما چرا این قدر متفاوت فکر میکنیم؟ اون قدر متفاوت که به نظر نوه و مادر بزرگ می رسیم!!!
نسل ادم هایی که 5-6 سال از من بزرگترند.... ادم هایی که فکر میکردند باید از خود گذشتگی کرد...به هر قیمتی... ادم هایی که خود خواهی در قاموس انها گناهی بزرگ است.... خیلی راحت خود را فدا کرده اند و این روزها خسته...فرسوده و علیل اند... این روزها خسته از دیروز و کم امید نسبت به فردا هستند.... نسلی که روزهایی را تجربه کرده است ( انقلاب؛ جنگ؛ تحریم.....) که هر کدومش برای نابودی یک جامعه کافیست
نسل من....نسلی که میخواد فارغ از تعصبات و اعتقادات کورکورانه به دنیا نگاه کنه.... دلش برای نسل قبل می سوزه اما میخواد زندگی خودش را بکنه...نمیخواد فداکاری کنه...میخواد کمک کنه.... از قضای روزگار سرخوردگی و واماندگی نسل قبلی باعث شده تمام بار جامعه روی دوشش سنگینی کنه... امیدواره ....اما بدبین
و بالاخره نسل ادمهایی که 5-6 سال از من کوچکترند.... جوان هایی که اسمشان را گذاشته اند نسل سوم....نسل سومی که اصلا به پشت سر نگاه نمیکنند.... نسل بلند پرواز و رویایی...نسلی که میخواد قدم های خیلی بزرگی برداره اما نمیدونه چه جوری.... پیله فداکاری و از خودگذشتگی را خیلی وقته پاره کرده.... خودش از از قید و بند خیلی از تعلقات و تعهدات رها کرده و برای همین میخواد سرخوش زندگی کنه و زندگی را سخت نگیره...اما انگار نمیشه....
اره..خلاصه به نسلهای سوخته فکر میکنم... هرچه به عقب برمی گردم میبینم اینجا تا بوده نسلهای سوخته بود....پس کی نوبت نسلهای ساخته میرسه؟ ....

سرم خیلی شلوغه....همکارم امروز هم نیامده...مدام باید از این ور بخش برم اون ور بخش...یکی از رزیدنتها میگه خانوم دکتر مریض بیوپسی اومده...شروع کنم؟....بهش میگم: فشار خونش را بگیر ...اماده اش کن ؛صدام کن.... چند دقیقه می گذره....یکی داره استین روپوشم را می کشه...نگاش می کنم...همون رزیدنته...رنگ اش پریده...چی شده؟....خانم دکتر میشه بیاین...مریض اریتمی گرفته.... وای...خدای من....نه دوباره...تو این بخش با این امکانات....یاد کپسول اکسیژنمون می افتم که دوماهه یه مانومتر براش نگرفتند.... بهش میگم برو اومدم..... تا خودم را برسونم می بینم صد نفر ادم دورش جمع شدند.... یه صدای داد و بیداد هم از اون وسط میاد.... من را که میبینند بچه ها میرند کنار... دو تا از رزیدنتها دارند با هم دعوا میکنند...مثل اینکه وقتی رزیدنت مسوول میاد من را صدا کنه...یکی دیگشون میاد بالا سر مریض شلوغ بازی در میاره که مریض حالش بد شده...اب قند!!! بیارید (امان از این اب قند ما ایرانیها که مرده را زنده میکنه!!!)... تو همین اوضاع رزیدنت مسوول که رفته بوده من را صدا کنه میرسه می بینه یکی دیگه بالا سر مریضشه.... شروع میکنه داد وبیداد : به تو چه که دخالت میکنی...مریض منه..... بالا سر مریض من چکار میکنی؟ خودم میدونم چه جوری مریضم را manage !!!! کنم....
حالا دانشجوها هم جمع شدند معرکه را تماشا میکنند...مریض بیچاره هم که دیگه نگو... من که رسیدم هم از بحث و جدلشون دست نکشیدند.... بالای سر مریض نشستم اروم ازش پرسیدم خوبی عزیزم...نبضش را گرفتم....به نظر ترسیده بود...گفت: هر وقت بی حسی می زنم این جوری میشم....هنوز اون دو تا مشغولند...دیگه صبرم تموم میشه....: خانم دکترا.... صدام ان قدر بلند بود که هر دوتا شون ساکت میشند...چقدر بیحسی بهش زدی؟...من من میکنه...نصف کارپول.... خیالم راحت میشه....به مریض میخندم... خب عزیزم چیزی نیست....چند دقیقه دیگه حالت بهتر میشه....چند تا نفس عمیق بکش.... مریض از کنار چشمش یه گوله اشک میچکه...طفلکی خیلی ترسیده...سعی میکنم یه ذره باهاش حرف بزنم....دیشب چی خوری؟...اره مهمه... ا....خب.... چند تا بچه داری؟...به دانشجو ها اشاره میکنم که دور مریض را خلوت کنند.... چند دقیقه بعد مریض اروم شده....فشارش خوبه....بیوپسی انجام میشه....
اما من ذهنم خیلی مشغوله...کاشکی میشد اخلاق و وجدان پزشکی را هم مثل یه دارو تجویز کرد.... اخر بخش کلی با رزیدنتها صحبت میکنم اما میدونم که بار اخرشون نخواهد بود....
باز هم ذهنم مشغوله.... اگه یه روزی یه مورد اورژانش واقعی پیش بیاد با این امکانات تو این بخش داغون من چکار کنم؟

من....
میگه تو اون دانشگاه چی کار می کنی؟ اونجا که همه فسیل شده اند....
میگم میخوام اون جا رو تغییر بدم...
میخنده....با یه لبخند عاقل اندر سفیه میگه: فکر می کنی میتوانی خلاف جهت اب حرکت کنی؟ چند سال دیگه تو هم شدی لنگه همه اونهایی که ازشون انتقاد می کردی...این قدر اروم تغییر می کنی که نمی فهمی چطور از پی سالها گذشتی و به جای اینکه تغییر بدی...تغییر داده شدی.....میگه چه اصراری داری؟.... برو بچسب به زندگیت....
میگم: خب این زندگی دیگه...
میگه چه جور زندگی تو را راضی می کنه؟.... میگه معمولا چه وقتهایی احساس خوشبختی میکنی؟... میگه چه وقتهایی دلت میگیره.....
من....من یه زندگی دوست دارم پر از تغییر...پر از نو شدن...پر از رفتن...پر از زمین خوردن و پر از بلند شدن... وقتی همه چیز نو میشه...وقتی همه چی تغییر میکنه من خوشبختم...اره میتونه سبز شدن یه درخت باشه...یا حتی خشک شدن یه درخت....مهم تغییره.... بد و خوب که معنی نداره.....وقتی همه چی ساکنه من دلم میگیره... فکر میکنم زندگی بوی گند گرفته...
میخنده...
من هم تو اینه بهش میخندم...اخه امروز از همون روزهایی است که من احساس خوشبختی میکنم....اخه یه گوشه دنیا یکی اومده که اون هم عاشق تغییر ه....اون هم دلش میخواد همه چی تغییر کنه...همون قدر خوشحالم که وقتی خاتمی اومد.... اخه اون هم یکیه مثل من و اوباما





